24 January 2012

سوته دلان

مجيد: ميخ زنگ زده، زنجير زنگ زده، تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده، حواستو جمع كن، ضرب كن... حواستو جمع كن، ضرب كن، ساعت زنگ زده... ديگه زنگ نمي زنه، چون زنگاشو زده
داداش حبيب... ما داداشيم... از يه خميريم... اما تنورمون علي حده است... تنور شما عقدی بود؛ مال ما تیغه ای صیغه ای، کله شماها شد عینهو نون تافتون، گرد و تلمبه قلمبه، کله ما شد عینهو نون سنگک. هه هه هه هه... شكر بربری نشدیم ...
آقا مجید. تافتونیا... اون طرفیا... اون وریا... همونایی که بعد از چله آقات تورو انداختن تو این اتاق یه دری... همه این ثروتو ضبط می کنن
داداش حبیبم... یه نفره تو اونا... غربتیا یه لشگرن... جخ سر داداش حبیبم مثل سر اونا تافتونیه، نه سنگکی... با اونا تنیه با من ناتنیه... با اونا تنیه با من ناتنیه... با اونا تنیه بامن ناتنیه با اونا تنیه تن تن تنیه ناتن تن تنیه تن تن تنی ناتن تن تنی ناتن تنی ناتن تنی دنگ.
آقا مجید اگه غربتیا برگشتن گفتن جوبچی لجن جمع کنه، بگو دامادتون که دواتچیه لیقه دوات جمع می کنه. به هر چی نه بدتر آدم دروغگو دشمن خداست
وای... که چقدر دشمن داری خدا، دوستاتم كه مائيم يه مشت عاجز عليل ناقص عقل كه در حقشون دشمني كردي

25 July 2011

جان لاك - رساله اي درباره حكومت

جان لاك انديشمند مي گويد: "... از آنجايي كه قوانيني كه يك بار و در زمان كوتاهي وضع مي شوند، داراي نيروي باثبات و پايدارند و نيازمند اجرا يا مراقبت دائمي هستند، اين ضرورت ديده مي شود كه قدرتي دائمي وجود داشته باشد تا اجراي اين قوانين را زير نظر بگيرد و اجازه ندهد كه آن قوانين قدرت خود را از دست بدهند، به همين دليل قدرت هاي قانونگذاري و اجرايي اغلب از يكديگر جدا هستند. ..."
جمله جان لاك را با وضعيت واقعي كنوني مملكتمان مقايسه مي كنيم به موارد دردناكي مي رسيم هر چند پوسته ظاهري آن چيزي كه مي بينيم شبيه جمله مذكور است اما مي دانيم كه واقعيت متاسفانه چيز ديگري است.

24 July 2011

نروژ

خبرهاي زيادي در مورد وضعيت اقدامات خشونت طلبانه در نروژ شنيده ميشه؛ دو روزي است كه دارم به اين جمله از قذافي فكر ميكنم كه خطاب به سران كشورهاي غربي گفته بود:
"اگه حملات به ليبي افزايش پيدا كنه ما مثل مور و ملخ و پشه مي ريزيم به اروپا و ما كلي آدم افراطي توي اروپا داريم كه مي تونيم زود تحريكشان كنيم و يادتان باشد كه هيتلر خودش اروپايي بود و بايد بتوانيم هيتلرهاي خود را در اروپا بيشتر پرورش دهيم"
با اين حمله مرگبار در امن ترين كشور جهان واي به حال كشورهاي دست دو يا سه اروپايي كه شديداً مستعد چنين چيزهايي هستند و فقط لازم است كسي آهنگ خوبي برايشان بزند و رقاصان به جلوي سكو بيايند.

24 June 2011

محاسبات رياضي

نشسته بودم توي تاكسي؛ يه خانومي تا نشست توي تاكسي گفت كه كرايه چنده و شروع كرد به محاسبه كردن كرايه دو نفر و گفت كه فلان جا پياده ميشم، بعد از چند دقيقه دنبال پول خرد گشتن و اين داستان ها و دادن كرايه، راننده بهش گفت كه فلان قدر ديگه هم بايد بدي؛ بعدش طرف مي خواست ده هزار تومني بده كه از داستان محاسباتش راحت بشه كه مادرش همون مقدار پول رو به راننده داد؛ واقعاً موندم كه طرف چه جوري داره زندگيش رو مي چرخونه وقتي كه نمي تونه يه حساب دو دو تا چهار تايي رو حل كنه.

06 June 2011

حاصل كار جهان

حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست
باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست
پنج روزي كه در اين مرحله مهلت داري
خوش بياساي زماني كه زمان اين همه نيست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرضست
غرض اينست و گرنه دل و جان اين همه نيست

01 June 2011

اخلاق

اخلاق در اين مملكت به باد فنا رفته بود امروز بيشتر به فنا رفت، براي داستاني كه امروز صبح براي دفن عزت الله سحابي و مرگ هاله سحابي اتفاق افتاد واقعاً متاسفم.

31 May 2011

عدد

ببين چگونه پول ميدهيم، نفت و آب و برق را
ببين احاطه كرده است عدد فكر خلق را

12 May 2011

داستانك كوتاه

از اين داستانك خوشم اومد؛ كوتاه و جالب.

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!

از یک نویسنده ناشناس


08 May 2011

حاصل كارگه

حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست
باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست
پنج روزي كه در اين مرحله فرصت داري
خوش بياساي زماني كه زمان اين همه نيست
از دل و جان و شرف صحبت جانان غرضست
غرض اينست و گرنه دل و جان اين همه نيست

28 April 2011

مديريت اشتباهات

يكي از چيزيهايي كه ما در كشورمان كم داريم اين است كه اجازه خطا و بروز اشتباه به آدمها نميدهيم؛ بايد به آدمها اجازه اشتباهات كنترل شده داد و آنها را بخشيد و مديريت كرد.

20 April 2011

وبلاگ

بعضي از دوستان كه دستي توي وبلاگ دارند ميخوان وبلاگشون رو تعطيل كنند؛ اونهايي كه وبلاگ ندارند بعضي وقتها هوس ميكنن يه چيزهايي بنويسند؛ اينكه حس كني چه كار بايد انجام بدي بعدش هم همون حس رو داشته باشي يكي از بهترين حس هاي زندگي است كه به ندرت توي آدمي ميشه پيدا بشه؛ اما اگه بشه خيلي جالب و جذابه

01 April 2011

سليويو برلوسكني

آقاي سيلويو برلوسكني نخست وزير سياستمدار مشهوري در ايتالياست، هم به لحاظ ثروت هم به لحاظ مدت دوران نخست وزيري و هم به دلايل مسايل مربوط به س ك س؛
داشتم اظهارات يكي از مخالفان ايشون رو در خصوص ديدگاه آقاي سيلويو برلوسكني ميخواندم كه مي گفت: "آقاي برلوسكني زنان را دوستان دارند اما نه در حالت عمودي بلكه در حالت افقي" جالب اينكه ميگفت" "اكثريت مردان ايتاليايي چنين عقيده ايي دارند و بايد به مبارزات فمنيستي خود و حزبشان تا ريشه كن كردن اين تفكر در ايتاليا ادامه دهند."

اگه ايتاليا اينجوريه واي به حال ايران !!!

21 March 2011

سال 90 مبارك

سال نو رو به همه دوستان، آشنايان و اقوام تبريك گفته و اميدوارم امسال بيشتر از سال هاي قبل وقت داشته باشيم كه به خود خودمون برسيم.

15 March 2011

تاريخ و بانك

امان از دست كارهاي بانكي در ايران؛ خدا آدم رو گرفتار بانك ملي اون هم توي شب عيد نكنه؛ اما از اين داستانها كه بگذريم امروز توي بانك چند نفري داشتند فرمهاي مربوطه به پرداختهاي دولتي رو تكميل ميكردند و از همديگه تاريخ امروز رو ميپرسيدند؛ يكي ميگفت امروز 12 ماهه و اون يكي ميگفت 8 ام ماهه؛ كلي گيج شدم از اينكه مردم چه جوري دنبال تاريخ و روزهاي ماه ميگردند؛ يعني واقعاً براشون مهم نيست كه توي چه روزي توي ماه هستيم؟

23 January 2011

فهميدن

سخت است فهماندن چيزي به كسي كه براي نفهميدن آن پول مي گيرد. "احمد شاملو"

23 December 2010

يلدا

يلداي امسال فوق العاده بود؛ بعد از حدود 10 سال خواهرم زهرا از نروژ به ايران آمده بود و همه در خانه نامزدم مريم بوديم، كلي خوش گذشت، اميدوارم به همه دوستان هم خوش بگذرد.

08 December 2010

صداي عاشقي

در سال‌های دور، داستانی نوشتم و بعد به قصد کار بر موسیقی کلام آن را ضبط کردم. شبی که داشتم به صدای خودم گوش می‌دادم، از لحن صدا دریافتم که راوی داستان عاشق شده است.

چرا داستان می‌نویسیم / هوشنگ گلشیری

28 November 2010

المپيك آسيايي گوانگجو

بازيهاي آسيايي سال 2010 واقعاً فوق العاده بود، تا به حال اينقدر از بازيهاي آسيايي لذت نبرده بودم، مقامي هم كه ايران در اين بازيها بدست آورد برايم لذت بخش بود؛هر چند بوق و كرناي تبليغات در خصوص نتايج بدست آمده هنوز رسماً شروع نشده است اما چون ما به اين داستانها عادت داريم خودمان را براي شنيدن خيلي چيزها آماده كرده ايم، شما هم خود را آماده كنيد كه چيزهاي فوق العاده ايي بشنويد!!!

23 November 2010

تعطيات فوري و فوري

تهران فردا تعطيل شد، اعلام تعطيلات فوري و بدون برنامه ريزي جديداً زياد شده و هر لحظه امكان داره مملكت از اون چيزي كه هست هم تعطيل تر بشه.
به نظرم خارجي ها خيلي نبايد دنبال تحريمهاي ايران باشند تا اقتصاد ما فلج بشه، ما خودمون داريم مملكت رو تعطيل ميكنيم.

18 November 2010

زندگي

زندگي خيلي كوتاه، زيبا و در عين حال عجيب سخت است !!

زندگي جمع اضداد است.

17 November 2010

داشته ها

بعضي وقتها يه سري آدم ها يه چيزهايي ميگن كه آدم هر چي فكر ميكنه چيزي سرش نميشه، مثلاً توي اين لينك كه رييس دولت در قزوين گفته "آرزوی بسیاری از انسان ها را یک ساعت زندگی کردن در ایران" دانست، پيشنهاد من اين كه خيلي روي اين موضوع فكر كنيد چون اين جزء داشته هايي كه توي پست قبلي خدمتتون گفتم كه بايد حواسمون بهش باشه.

14 November 2010

استفاده مفيد از داشته‌ها

بعضي وقتها آدم چيزهايي رو توي زندگي داره كه خيلي حواسش بهش جمع و جور نيست مثلاً سلامتي، خانواده، دوستان، كار و ... كه آدم بايد كلي زور بزنه تا بتونه از داشته‌هاش نگهداري كنه نه اينكه بخوام بگم بريم خدا رو شكر كنيم، اصلاً چنين قصدي ندارم اما بايد بگم كه قدر چيزهايي رو كه داريم بايد بدونيم چون امكان داره خيلي زودتر از اون چيزي كه من و تو فكر ميكنيم از دستشون بديم، اگه هر كدوم از ما يك مقداري روي اين موضوعاتي كه گفتم فكر كنيم حتماً مثالهايي پيدا ميكنيم.

11 November 2010

فكر كردن

سخت ترين كاري كه هر كسي نميتواند آن را انجام دهد "فكر كردن" است؛ هر روز با آدمهايي روبرو ميشويم كه زحمت فكر كردن را به خودشان نداده اند و نميدهند، ياد اين جمله از ادوارد بونو افتادم كه ميگويد: "فكر كردن مهارت است، اگر كسي روش آن را بداند، ميتواند كامل و پيشرفته شود."
سخت در تلاشم كه بهتر فكر كردن را ياد بگيرم؛ مرور كوتاهي بر ادبيات بهتر فكر كردن داشته ام و منابعي هم در اينترنت پيدا كرده ام، اما اگر كسي از دوستان مطلب مفيدي داشت ممنون ميشوم كه مرا راهنمايي كند.

09 November 2010

سن تقويمي

بعضي وقتها به اين نتيجه ميرسم كه آدمهاي بزرگ فقط از لحاظ سن تقويمي بزرگ شده اند، وقتي نميتواني مثل چند آدم بالغ در خصوص يك موضوع در يك جلسه به نتيجه برسي ديگر چه انتظاري ميتواني از حاضرين در جلسه در خصوص شروع يك پروژه جديد داشته باشي.

19 October 2010

کامپیوتر

برخی از دست‌آوردهای بشر متکی بر پیش‌فرض‌های نادرستی بوده که به کوشش انسان‌ها درست از آب درآمده است، این کار از عهده کامپیوتر بر نمی آید.

15 October 2010

ابراهيم گلستان

مسعود بهنود: آقای گلستان، شما اگه قرار باشه زندگی خودتون رو شروع بکنید، از کجا شروع می‌کنید؟
ابراهیم گلستان: از اینکه پدرم با مادرم بخوابه.

"ابراهیم گلستان / گفتگو با شبکه‌ی بی‌بی‌سی فارسی"

07 October 2010

ماریو بارگاس یوسا

از روز اولي كه وبلاگم رو درست كردم اين جمله از ماريو بارگاس يوسا در گوشه سمت چپ وبلاگم ديده ميشود كه ميگويد: "با خواندن ادبيات ما چند بار فرصت زيستن داريم و در قالب بسيار آدم‌ها و مكان‌ها و زمان‌ها، زندگي مي‌كنيم. ماريو بارگاس يوسا مي‌گويد: دنيايي بدون ادبيات و انسان‌هايي كه نه شعر مي‌خوانند و نه رمان، جامعه‌اي خشك و افسرده به وجود مي آورد، با آن واژگان كم مايه و بي‌رمق ناله و اداهايي ميمون‌وار جاي كلمات را مي‌گيرد" امروز خيلي خوشحال شدم كه شنيدم ماريو بارگاس يوسا جايزه نوبل ادبي 2010 را به خودش اختصاص داد، هر چند به نظرم زودتر از اينها اين نويسنده اهل پرو ميبايستي جايزه نوبل ادبيات را به خودش اختصاص ميداد اما باز هم خوشحالم كه جايزه ايي در خور نوشته هايش دريافت كرد.

23 September 2010

نامزديم و اول مهرماه

اول مهر براي من هميشه يادآور شروع مدرسه ها بود، اما از امسال به بعد يادآور روز نامزديم خواهد بود.
هيچ وقت فكر نميكردم كه ازدواج كنم، اما امروز روز نامزديمه، اميدوارم همه مفاهيمي كه ما در خوشبختي هميشه به دنبالش هستيم رو بدست بياريم.

13 September 2010

تك گوئي هاي ماندگار تاريخ سينماي ايران «بهمن مفید» در فیلم «قیصر»

من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامونم بود کریم آب‌منگل. میشناسیش

آره، از ما نه، از اونا آره، که بریم دوا خوری. تو نمیری، به موت قسم اصلا ما تو نخش نبودیم. آره، نه، گاز، دنده، دم هتل کوهپایۀدربند اومدیم پایین. یکی چپ، یکی راست، یکی بالا، یکی پایین، عرق و آبجو جور شد؛ رو تخت نشسته بودیم داشتیم می‌خوردیم.

اولی رو رفتیم بالا به سلامتی رفقا، لول لول شدیم. دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع، پاتیل پاتیل شدیم. سومی رو، اومدیم بریم بالا، آشیخ علی نامرد ساقی شد. گفت: برین بالا؛ مام رفتیم بالا. گفت: به سلامتی میتی، تو نمیری، به موت قسم خیلی تو لب شدم. این جیب نه، اون جیب نه، تو جیب ساعتی، ضامندار اومد بیرون. رفتم و اومدم، دیدم کسی رو زمین خوابیده‌اس.

پریدم تو اُتول. اومدم دم کوچه مهران، بغل این نُرقه‌فروشیه. اومدم پایین، یه پسره هیکل میزونه ـ اینجوریه ـ زدبه‌هم،افتادم تو جوب. گفتم: هته‌ته گفت: عفت. یکی گذاشت تو گوشم. گفتم نامردا. دومیشم زد؛ از اولیش قایمتر زد.

دست کردم جیبم که برم و بیام؛ چشامو وا کردم دیدم مریضخونه روسام.

حالا ما به همه گفتیم زدیم. شومام بگین زده. آره! خوبیت نداره؛ واردی که. . .

01 September 2010

شازده كوچولو

به ياد بچگي‌ها دارم شازده كوچولو رو با صداي شاملوي نازنين گوش مي‌دم، من عاشق اين قسمت از داستانم كه صبحت‌هاي امير كوچولو رو با مي‌خواره با صداي مرحوم حسن فتحي نازنين پخش مي‌شه:

به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت يک مشت بطری خالی و يک مشت بطری پر نشسته بود گفت: چه کار داری می‌کنی؟

می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: مِی می‌زنم.

امير کوچولو پرسيد: مِی می‌زنی که چی؟

می‌خواره جواب داد: که فراموش کنم.

امير کوچولو که حالا ديگر دلش برای او می‌سوخت پرسيد: چی را فراموش کنی؟

می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پايين گفت: سر شکستگيم را.

امير کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسيد: سرشکستگی از چی؟

می‌خواره جواب داد: سرشکستگیِ می‌خواره بودنم رو.

آرشيو من