

در جھانی که ھمه قضاوت می کنند تنھا مجرم من ھستم
ديروز رفته بودم اولين كنفرانس بينالمللي مديريت مشاركتي و نظام پيشنهادها در هتل المپيك، از نام بينالمللياش كه اسم مسخرهايي بود كه برايش انتخاب كرده بودند و سخنرانهاي دولتي كه آمارهايشان آدم را ياد چيزهايي ميانداخت كه دوست ندارم يادش بيفتم كه بگذريم، يك نكته جالب در اين كنفرانس ديدم و آن هم عكسالعمل خيلي جالب آدمها نسبت به دوربين فيلمبرداري بود كه به ناگاه آدم را ياد فيلم "تهران انار ندارد" ميانداخت.
كم كم دارم حس خوبي به عكسالعمل شاهان قاجار نسبت به دوربين فيلمبرداري پيدا ميكنم، مردمي كه در قرن بيست و يكم با اين همه تكنولوژي و دوربين عكاسي و فيلمبرداري كه سر سگ را بزني يك جفت از آن را در خانهاش دارد به اين طريق عكسالعمل نشان ميدهد از شاهان قاجار چه انتظاري بايد داشته باشيم؟
اين جمله رو يادم نيست كجا خوندم، اما عين همين داستان چند روزي است براي يكي از دوستانم اتفاق افتاده است.
آدمها، اول جوانها را با وجود اينکه همديگر را دوست ندارند، به عقد هم درميآورند و بعد از اينکه آنها نميتوانند يکديگر را تحمل کنند، تعجب ميکنند. آخر چطور ميتوان با کسي زندگي کرد بدون اينکه عاشقش بود.
بنا به اساطیر یونان در آغاز تنها یک جنس وجود داشت که آن مرد بود، وقتی که «پرومتئوس» آتش را از نزد خدایان المپ ربود و برای انسان که همان مردان باشند آورد مورد غضب زیوس قرار گرفت و زیوس با این کار پرومتوس خشمگین شد و در صدد تنبیه و آزار مردان (انسان) بر آمد و پرومتئوس را در کوههای قفقاز به زنجیر کشید، عقابی را گماشت تا هر روز جگرش را از سینه بیرون کند و سپس یزدان المپ، زن را آفریدند و در آفرینش زن همگی ایزدان سهم گرفتند، به همین دلیل این موجود جدید را «پاندورا» یعنی هدیه همگانی نام نهادند. آتنا جامه زربفت به تن پاندورا (زن) پوشاند و «آفرودیته» دلبری را به او آموختند و نخستین زن عالم را به اپی متئوس برادر پرمتوس تقدیم کردند. او که مجذوب جمال پاندورا شده بود، بر خلاف توصیه برادرش پرمتوس، این هدیه را پذیرفت و با پاندورا ازدواج کرد.
پرومتئوس تمام رنج و مصایب را در صندوقچه قفل کرده بود تا انسان (مردان) در زندگی رنج نبیند ولی پاندورا قفل صندوقچه را گشود و تمام مصایب دوباره در جهان پیاده شدند، تنها امید در جعبه باقی ماند تا تسلای بشر باشد.
جديدترين اثر استاد محمدرضا شجريان با نام "زبان آتش" با شعر "فريدون مشيري" و "تنظيم مجيد درخشاني" را از اينجا ميتوانيد دانلود كنيد.
تفنگت را زمين بگذار
که من بيزارم از ديدار اين خونبار ناهنجار
تفنگِ دست تو يعني زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيانکن
ندارم جز زبان دل، دلي لبريز از مهر تو
اي با دوستي دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونريزيست
زبان قهر چنگيزيست
بيا، بنشين، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد
برادر! گر که ميخواني مرا، بنشين برادروار
تفنگت را زمين بگذار
تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو
اين ديو انسانکش برون آيد
تو از آيين انساني چه ميداني؟
اگر جان را خدا دادهست
چرا بايد تو بستاني؟
چرا بايد که با يک لحظهي غفلت، اين برادر را
به خاک و خون بغلطاني؟
گرفتم در همه احوال حقگويي و حقجويي
و حق با توست
ولي حق را، برادر جان
به زور اين زبان نافهم آتشبار
نبايد جست...
اگر اين بار شد وجدان خوابآلودهات بيدار
تفنگت را زمين بگذار..
امروز به دليل آلرژي شديد و سرماخوردگي مجبور شدم كه در خانه بمانم، داشتم روزنامههاي ايران را مرور ميكردم كه رسيدم به اين خبر كه دكتر شفيعي كدكني براي هميشه ايران را به مقصد دانشگاه پرينستون امريكا ترك كرد، اميدوارم كه زندگي يكي ازبهترين اساتيد زبان فارسي در ايالت نيوجرسي امريكا سرشار از موفقيت باشد.
چند وقت پيش شعري از استاد را با نام "زان سوي خواب مرداب" در وبلاگم گذاشته بودم كه واقعاً خواندني بود يكبار شعرش را خواندم رفتن خودش را در اين شعر سروده بود.
اي مرغ هاي طوفان! پروازتان بلند
آرامش گلولهي سربي را
درخون خويشتن اين گونه عاشقانه پذيرفتيد
اين گونه مهربان
زان سوي خواب مرداب آوازتان بلند
مي خواهم از نسيم بپرسم
بي جذر و مد قلب شما
آه
دريا چگونه ميتپد امروز؟
اي مرغهاي طوفان ! پروازتان بلند
ديدارتان ترنم بودن
بدرودتان شکوه سرودن
تاريختان بلند و سرافراز
آن سان که گشت نام سر دار
يكي از بهترين شعرهاي استاد شفيعي كدكني به نام "بوسههاي باران" با صداي استاد محمدرضا شجريان ادر آلبوم "فرياد" اجرا شده است، فايل تصنيف را ميتوانيد از اينجا دانلود كنيد.
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران
بيداری ستاره، در چشم جويباران
آيينهی نگاهت، پيوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستارهباران
بازآ كه در هوايت خاموشی جنونم
فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران
ای جويبار جاری! زين سايه برگ مگريز
كاين گونه فرصت از كف دادند بیشماران
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بيرون نمیتوان كرد حتی به روزگاران
بيگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگی را زين گونه يادگاران
وين نغمهی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران
1- تازه داشتم میفهمیدم که فهمِ من چه قد کمه، اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رُستمه، گفتی: ببند چشماتو، وقتِ رفتنه، انجیر میخواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه، چشمای من، آهن زنجیر شدن، حلقهای از حلقهی زنجیر شدن، ... دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونـِوَر کامل کیه؟
2- کهکشانها کو زمینم؟ زمین کو وطنم؟ وطن کو خانهام؟ خانه کو مادرم؟ مادر کو کبوترانم؟ معنای این همه سکوت چیست؟ من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من، ای زمان؟ کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم، کاش.
اين متن را اينجا گذاشتم كه تا هميشه جمله آخرش يادم بماند:
"يکي بود يکي نبود، چوپاني بود که در نزديکي ده، گوسفندان را به چرا مي برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان، هر روز که گرسنه ميشد، گوسفندي را ميکشت. کباب ميکرد و خود و بستگانش با آن سير ميشدند. سپس فرياد ميزد: گرگ. گرگ. اي مردم. گرگ... مردم ده سرآسيمه ميرسيدند و ميديدند که مانند هميشه، کمي دير شده و گرگ گوسفندي را خورده است. مردم ده تصميم گرفتند پولهاي خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين و خونخوارترينها. چوپان به آنها اطمينان داد که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد. هنوز چند روزي نگذشته بود که دوباره، صداي فرياد چوپان به گوش رسيد. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند گوسفندي خورده شده است. يکي از مردم، به بقيه گفت: ببينيد. ببينيد. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هايي از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقي است. بقيه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فرياد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگيريد... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغيير کرد. چهره اي خشن به خود گرفت. چوب چوپاني را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهي ميکردند. برخي مردم زخمي شدند. برخي ديگر گريختند."
از آن شب، پدرها و مادرها براي بچه ها، در داستانهاي خود شرح ميدادند که:
عزيزان. دورغگويي هميشه هم بي نتيجه نيست. دروغگوها ميتوانند از راستگويان هم سبقت بگيرند. خصوصاً وقتي پيشاپيش، چوب، گوسفندها و سگهاي نگهبانتان را به آنها سپرده باشيد...
براى دخترم ندا آقا سلطان
دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت كنند
تو كشته شدى
ملتى زنده به گور مى شود.
ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد
او كه پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مى خورد.
تو فقط ايستاده بودى
و خوشدلانه نگاه مى كردى
كه به خانه ات بر گردى
اما ديگر اتاق كوچك خود را نخواهى ديد دخترم
و خيل خيال هاى خوش آينده
بر در و ديوارش پرپر مى زنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حيران
كه مضطربانه چهره ى صيادش را جستجو مى كند
تو به دام افتادى
همچون خوشه ى انگورى
كه لگدكوب شد
و بدل به شراب حرام مى شود.
كيانند اينان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
كيانند اينان در تاريكى
كه با صداى پرنده ى خانگى
پارس مى كنند.
كشتندت دخترم
كشتندت
تا يك تن كم شود
اما تو چگونه اين همه تكثير مى شوى.
آه نداى عزيز من
گل سرخى كه بر گلوى تو روئيده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ى ايران را در ترنم گلبرگ هايش فرو پوشانيد
و اينانى كه ندا داده اند
بلبلانند
ميليون ها تن كه گرد گلى نشسته
و نام تو را مى خوانند.
يعنى ممكن است صداشان را كه براى تو آواز مى خوانند نشنوى
يعنى پنجره ات را بستند كه صداى پيروزى خود را هم نشنوى
ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد
او كه صيد حلال مى خورد.
اول تير 88