25 December 2009

كريسمس و اسكوروچ

هميشه اين وقت‌هاي سال كه مي‌شه و حال و هواي كريسمس، ياد كارتون اسكروچ همون اردك خسيس كارتوني شبهاي كريسمس مي‌افتم.





CNN Heroes

دارم برنامه "CNN Heroes" رو مي‌بينم، واقعاً فوق‌العاده‌است، خيلي وقت بود كه چنين برنامه جالبي رو در تلويزيون نديده بودم، نزديك به چهار ساعت اين برنامه طول كشيد، 100 سال ديگه هم توي اين مملكتمون نمي‌تونيم چنين برنامه‌هايي داشته باشيم.
انسان دوستي يك تعداد آدم در سرتاسر دنيا بدون دخالت مذهب و ترس از جهنم و وعده‌هاي آنچناني بهشت برين،‌
جالب اينكه هيچ‌كدام از آدم‌هايي كه در اين مراسم صحبت كردند از مذهب چيزي نگفتند، فقط و فقط انسان دوستي بود.

21 December 2009

دوربين و حس ايراني بودن

ديروز رفته بودم اولين كنفرانس بين‌المللي مديريت مشاركتي و نظام پيشنهادها در هتل المپيك،‌ از نام بين‌المللي‌اش كه اسم مسخره‌ايي بود كه برايش انتخاب كرده بودند و سخنران‌هاي دولتي كه آمارهايشان آدم را ياد چيزهايي مي‌انداخت كه دوست ندارم يادش بيفتم كه بگذريم، يك نكته جالب در اين كنفرانس ديدم و آن هم عكس‌العمل خيلي جالب آدم‌ها نسبت به دوربين فيلمبرداري بود كه به ناگاه آدم را ياد فيلم "تهران انار ندارد" مي‌انداخت.

كم كم دارم حس خوبي به عكس‌العمل شاهان قاجار نسبت به دوربين فيلمبرداري پيدا مي‌كنم، مردمي كه در قرن بيست و يكم با اين همه تكنولوژي و دوربين عكاسي و فيلمبرداري كه سر سگ را بزني يك جفت از آن را در خانه‌اش دارد به اين طريق عكس‌العمل نشان مي‌دهد از شاهان قاجار چه انتظاري بايد داشته باشيم؟

11 December 2009

تحمل

اين جمله رو يادم نيست كجا خوندم، اما عين همين داستان چند روزي است براي يكي از دوستانم اتفاق افتاده است.

آدم‌ها، اول جوان‌ها را با وجود اين‌که هم‌ديگر را دوست ندارند، به‌ عقد هم درمي‌آورند و بعد از اين‌که آن‌ها نمي‌توانند يک‌ديگر را تحمل کنند، تعجب مي‌کنند. آخر چطور مي‌توان با کسي زندگي کرد بدون اين‌که عاشقش بود.

06 December 2009

مي

می‌خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی‌مونس و بی‌رفیق و بی‌همدم و جفت

زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

29 November 2009

هر كه در زندگي دير جنبيد، زندگي مي‌جنباندش

در زندگي اطرافيان آدم، بعضي از اوقات يك اشتباه كوچك باعث شده است كه طرف به خاك سياه كشيده شود.
چند روزي است كه ناخودآگاه مسايلي از اين قبيل در اطرافيانم مي‌بينم،
ياد اين جمله ميخائيل گورباچف افتادم كه مي‌گفت:
هر كه در زندگي دير جنبيد، زندگي مي‌جنباندش.

27 November 2009

داستاني بس غم‌انگيز و دلخراش

مردي تصميم گرفت براي آرامش به دريا برود و تمام گرفتاري‌هايش را به دريا بسپارد...
اما هر كاري كرد زنش سوار قايق نشد.


24 November 2009

پاندورا

بنا به اساطیر یونان در آغاز تنها یک جنس وجود داشت که آن مرد بود، وقتی که «پرومتئوس» آتش را از نزد خدایان المپ ربود و برای انسان که همان مردان باشند آورد مورد غضب زیوس قرار گرفت و زیوس با این کار پرومتوس خشمگین شد و در صدد تنبیه و آزار مردان (انسان) بر آمد و پرومتئوس را در کوه‌های قفقاز به زنجیر کشید، عقابی را گماشت تا هر روز جگرش را از سینه بیرون کند و سپس یزدان المپ، زن را آفریدند و در آفرینش زن همگی ایزدان سهم گرفتند، به همین دلیل این موجود جدید را «پاندورا» یعنی هدیه همگانی نام نهادند. آتنا جامه زربفت به تن پاندورا (زن) پوشاند و «آفرودیته» دلبری را به او آموختند و نخستین زن عالم را به اپی متئوس برادر پرمتوس تقدیم کردند. او که مجذوب جمال پاندورا شده بود، بر خلاف توصیه برادرش پرمتوس، این هدیه را پذیرفت و با پاندورا ازدواج کرد.

پرومتئوس تمام رنج و مصایب را در صندوقچه قفل کرده بود تا انسان (مردان) در زندگی رنج نبیند ولی پاندورا قفل صندوقچه را گشود و تمام مصایب دوباره در جهان پیاده شدند، تنها امید در جعبه باقی ماند تا تسلای بشر باشد.

15 November 2009

سر عشق

يكي از زيباترين آثار استاد شجريان در ماهور "سر عشق" است و با اين روزگار و احوال ما هم خيلي شبيه است، آنجايي كه سعدي مي‌گويد:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم


آنجايي كه مي‌گويد:
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم


آدم نمي‌داند چه كار كند.

ياد استاد مشكاتيان هم به خير كه آهنگسازي اين مجموعه را برعهده داشت و محمد موسوي كه با ني‌اش آدم را ديوانه مي‌كند، من را كه ديوانه كرده است.

13 November 2009

لگدمال

نمي‌دانم چرا آدم‌ها هر چه قدر افتاده‌تر باشند معمولاً از سوي ديگران بيشتر لگد‌مال مي‌شوند، اما اگر منم منم بكني ديگران هم توام توام مي‌كنند.

02 November 2009

واردات پنجاه و چهار هزار دسته بيل به كشور

توي اين مملكت همه چيز وارداتي است فقط مونده بود كه دسته بيل را از طريق واردات به مملكت بياوريم كه آن را هم وارد كرديم، نه يكي نه دو تا بلكه پنجاه و چهار هزار دسته بيل آن هم در خردادماه.
من كه خبر رو خوندم شوكه شدم، دوست دارم دسترسي به اطلاعات اين چنيني را در سايت گمرك ايران داشتم تا ببينم علاوه بر دسته بيل، چه چيزهايي وارد اين مملكت مي‌شود.
اميدوارم واردات اين دسته بيل‌ها فقط براي مصارف كشاورزي و ساختماني باشد و در جا‌هاي ديگر از آن استفاده نشود البته با توجه به اينكه اين دسته بيل‌ها در خردادماه وارد مملكت شده است مي‌توانيم كاربري‌هاي ديگري نيز براي آن متصور شويم.
دلم براي اين مملكت مي‌سوزد و ايضاٌ خودم.

30 October 2009

ستاد ديه

خدا را شكر كه تلویزیون نگاه نمي‌كنم، اگر در شبانه روز نيم ساعت هم تلويزيون نگاه كنم مطمئناً تلويزيون جمهوري اسلامي نيست.
چند دقيق پيش شبكه سه برنامه‌اي با موضوع ديه با يكي از مسوولان ستاد ديه كه اصلاً نمي‌دونم چرا بايد چنين ستادي توي مملكت وجود داشته باشه پخش مي‌كرد، درون مايه اصلي برنامه گدايي از مردم براي كمك به اين ستاد جهت رفع مشكلات كساني است كه در زندان‌ها به دليل عدم تمكن مالي گرفتار شده‌اند بود.
مجري از مهمان برنامه پرسيد كه به چه طريقي مي‌شود مشكلات مربوط به ديه را از ريشه توي اين مملكت حل كرد، حاج آقا هم در جوابش گفت با توجه به اينكه بخش مهمي از زندانيان ديه مربوط به تصادفات رانندگي است پس بهتر است كه خانم‌ها حجاب خودشان را رعايت كنند تا آقايان هنگام رانندگي حواسشان سر جاي خودشان باشد و تصادف نكنند كه بعداً مجبور بشوند ديه بپردازند.
مجدداً شكر كه دليل تصادفات توي اين مملكت مشخص شد كه اون هم بي‌حجابي است، حالا معلوم نيست كه توي كشورهاي غربي چرا با وجود اين همه بي‌حجابي تصادفات رانندگي از ايران كمتر است؟
يك سوال ديگه كه واسه من پيش اومد اين بود كه نكنه اين حاج آقا منظورش از بي‌حجابي چيزهاي بد ديگه‌اي است كه در زمان رانندگي آقايون، توسط خانم‌ها باعث حواس‌پرتي راننده شده و تصادفات رانندگي را ايجاد مي‌كنه باشه.
مورد بعدي اينكه هميشه خانم‌ها باعث ايجاد تصادفات براي آقايون مي‌شن و آقايون نمي‌تونن اين مشكل رو واسه خانم‌ها ايجاد كنن؟؟؟
دارم فكر مي‌كنم چرا من اينقدر كم تلويزيون نگاه مي‌كنم، شايد سوژه‌هاي خوب ديگه هم بشه پيدا كرد، اما اول اعصاب و روان مريضي پيدا مي‌كني و بعداً از شدت مريضي و مسخره بودن برنامه‌هاي تلويزيون از خنده سير خواهي تركيد.
حالا از دلايل و بقيه حرف‌هاي مربوط به صحبت‌هاي اين حاج آقا بگذريم، اين تفكر در اين مملكت ايجاد شده است كه همه چيز تقصير خانم‌هاست و آن‌ها هستند كه آقايان را از راه راست به بيراه مي‌برند وگرنه خود آقايان كه آقايند و حرفي نمي‌شود در موردشان گفت.

26 October 2009

زيباترين منحني

يك جايي خوندم كه لبخند زيباترين منحني دنياست، اما به نظر من زيباتر از اون هم وجود داره خيلي هم زياد!

11 October 2009

مسافرت بدون خبر

چند روزي است كه از مسافرت برگشته و در دو سه روز اخير به غير از يكي از اي‌ميل‌هايش، بقيه را نخوانده پاك كردم، فكر مي‌كردم كه رابطه خيلي بهتري از آنچه كه اتفاق افتاد بين ما وجود داشته باشد.
بارها به خودم قول دادم كه در مورد آدم‌هاي اطرافم با احتياط بيشتري رفتار كنم اما نشد، اين بار اين قول را در وب لاگم مي‌نويسم به اميد آنكه اين بار بشود.

02 October 2009

زاده شدنم

امروز سي و يك‌ ساللگي من تمام شد و وارد سي و دومين سال زندگي‌ام شدم، فكر مي‌كنم خروجي سي و يك‌ سال زندگي‌ام در برخي از موارد خيلي قابل قبول است و در برخي از موارد نيز نقص‌هايي در آن ديده مي‌شود.
روز زاده شدن براي من، روز تعطيلي همه چيز و فكر كردن به وضعيت كنوني و آينده خودم است، سالي يك بار به دور از دغدغه‌هاي ظاهري زندگي به ماحصل زندگي‌ام تاكنون مي‌انديشم و در راه بهبود زندگي‌ام برنامه‌ريزي مي‌كنم، هر چند براي امسال برنامه‌هاي زيادي داشتم اما با شرايط سياسي كنوني مملكت برخي از آنها دچار تغيير شده و بر الويت برخي ديگر از برنامه‌ها اضافه شده است اما به دنبال تغيير و بهبود هستم هر چند كوچك اما داراي تاثير درازمدت.

20 September 2009

کس به زير دم خر خاري نهد

اين بخشي از يكي از اشعار مولوي است، واقعاً خواندني است:

چون کسي را خار در پايش جهد
پاي خود را بر سر زانو نهد

وز سر سوزن همي جويد سرش
ور نيابد مي‌کند با لب ترش

خار در پا شد چنين دشوارياب
خار در دل چون بود وا ده جواب

خار در دل گر بديدي هر خسي
دست کي بودي غمان را بر کسي

کس به زير دم خر خاري نهد
خر نداند دفع آن بر مي‌جهد

بر جهد وان خار محکم‌تر زند
عاقلي بايد که خاري برکند

19 September 2009

فروپاشي اقتصاد ايران

بخش اول مقاله دكتر احمد سيف با عنوان طوفاني در راه است را در پست قبلي ديديم، در اين پست بخش دوم اين مقاله با عنوان فروپاشي اقتصاد ايران بررسي بخش صنعت را مي‌توانيد در اينجا ببينيد.

16 September 2009

طوفاني در راه است

مقاله دكتر احمد سيف با نام "طوفاني در راه است" در خصوص فروپاشي اقتصاد ايران مقاله خواندني و تامل برانگيزي است.
اين مقاله با اين جمله احمدي‌نژاد شروع مي‌شود كه "اگر مشكلي در بخش اقتصادي وجود داشت حتماً نمايندگان وزير مربوطه را نقد مي‌كردند تا آن مشكل اصلاح شود از اين رو عدم اين امر(عدم مخالفت مجلس با وزير پيشنهادي اقتصاد ) نشان مي‌دهد كه سياست اصلي اقتصادي دولت مورد وفاق مجلس نيز است"
دكتر سيف در اين مقاله طولاني بحران جاري مالي در نظام بانكداري ايران را به تفصيل مورد بررسي قرار داده است.

13 September 2009

همه‌ لوطي‌ها به بهشت مي‌روند

دارم كتابي با نام "همه‌ لوطي‌ها به بهشت مي‌روند" اثر "عبدي كلانتري" را مي‌خوانم، موضوع كتاب همجنس‌گرايي است و وضعيت همجنس‌گرايان را در برخي از جوامع مورد بررسي قرار مي‌دهد.

در بخشي از اين كتاب مي‌خوانيم:
"چرا هر برادر جهادي همواره بار اين وظيفه را بر دوشِ خود احساس مي كند كه بايد از ناموس زنان و دختران، از عصمت و پاكيِ آنها، همچون جان عزيزترين كسان اش محافظت كند؟ چه چيز آرامش روحي او را به مخاطره مي ‌اندازد وقتي كه مي شنود يا مي بيند زني با گردن عريان، گيسوي بي حجاب و بالاي زانوي برهنه در خيابان راه مي رود، مردي را مي‌بوسد، با مرد يا مردان ديگري هم بستر مي‌شود؟
« مسأله » روشن است كه طبع جنسي زنان يا سكسوآليتهء آنها براي برادر جهادي، خطر جدي يا حتا يك مسألهء وجودي است كه چنين از لحاظ رواني آشفته مي شود؟ آيا دل او براي رستگاريِ اخروي زنان مي سوزد يا ناخودآگاه دارد با تمنايي در عمق وجود خودش مي‌جنگد؟"

در بخشي ديگر مي‌خوانيم:
"در جامعهء مردسالار، هنجارشكستن و تخطي از مرزهاي مالكيت مرد، نام « فحشا » به خود مي گيرد. معني فحشا آن است كه زن كنترل سكسوآليته اش را خود در دست گرفته است. به عبارت ديگر، محل و زمان بروز احساس و رفتار جنسي زن، در حصار معيني محدود نشده است. زن است كه محل و زمان رفتار جنسي خود را تعريف مي كند.
حصار كنترل سكسوآليتي، در شكل سنتي خود « خانه » و « منزل » نام دارد، در چارديواري منزلي كه به مرد تعلق دارد است كه بايد مايملك او دست نخورده باقي به حساب مي آيد. زن نيز در چارديواري خانه است كه « آزاد » به حساب مي‌آيد.
بيرون از خانه، زن به طور بالقوه « فاحشه » است، حتا زماني كه حركت او در حجاب و زير نظارت مرد صورت مي گيرد. بيرون خانه، زن از نگاه خريداران و سارقان ديگر در امان نيست."

07 September 2009

ولتر

فرانسوا ولتر حدوداً 250 سال پيش گفت: " براي اينكه خوب باشي بايد در يك كشور خوب زندگي كني" فكر مي‌كنم بعد از دو و نيم قرن هنوز جمله‌اش موضوعيت دارد و به قول بهرام بيضايي "زماني كه در يك لجن‌زار زندگي مي‌كني لاجرم بايد كرم باشي".
به محيط كاري‌ام نگاه مي‌كنم وقتي مساله پول يا قدرت براي فردي بوجود مي‌آيد اكثر آدم‌هاي اطرافم ، پيرو يك كيش و آيين مي‌شوند.

05 September 2009

روز مبادا

امروز با يكي از دوستان در مورد روز مبادا صحبت مي‌كرديم، راستي همه ما كارهايي را به منظور روز مبادا انجام مي‌دهيم اما چرا در تقويم‌ها روزي به نام روز مبادا وجود ندارد؟
دارم براي روي تقويم الكترونيكي‌ام در Google Calendar روز مباداهايم را مي‌نويسم، كار خيلي سختي است.

04 September 2009

زبان آتش - استاد محمدرضا شجريان

جديدترين اثر استاد محمدرضا شجريان با نام "زبان آتش" با شعر "فريدون مشيري" و "تنظيم مجيد درخشاني" را از اينجا مي‌توانيد دانلود كنيد.

تفنگت را زمين بگذار
که من بيزارم از ديدار اين خونبار ناهنجار
تفنگِ دست تو يعني زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلي لبريز از مهر تو
اي با دوستي دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونريزي‌ست
زبان قهر چنگيزي‌ست
بيا، بنشين، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد

برادر! گر که مي‌خواني مرا، بنشين برادروار
تفنگت را زمين بگذار
تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو
اين ديو انسان‌کش برون آيد

تو از آيين انساني چه مي‌داني؟
اگر جان را خدا داده‌ست
چرا بايد تو بستاني؟
چرا بايد که با يک لحظه‌ي غفلت، اين برادر را
به خاک و خون بغلطاني؟

گرفتم در همه احوال حق‌گويي و حق‌جويي
و حق با توست
ولي حق را، برادر جان
به زور اين زبان نافهم آتشبار
نبايد جست...

اگر اين بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بيدار
تفنگت را زمين بگذار..

29 August 2009

شفيعي كدكني

امروز به دليل آلرژي شديد و سرماخوردگي مجبور شدم كه در خانه بمانم، داشتم روزنامه‌هاي ايران را مرور مي‌كردم كه رسيدم به اين خبر كه دكتر شفيعي كدكني براي هميشه ايران را به مقصد دانشگاه پرينستون امريكا ترك كرد، اميدوارم كه زندگي يكي ازبهترين اساتيد زبان فارسي در ايالت نيوجرسي امريكا سرشار از موفقيت باشد.


چند وقت پيش شعري از استاد را با نام "زان سوي خواب مرداب" در وب‌لاگم گذاشته بودم كه واقعاً خواندني بود يك‌بار شعرش را خواندم رفتن خودش را در اين شعر سروده بود.


اي مرغ هاي طوفان! پروازتان بلند

آرامش گلوله‌ي سربي را

درخون خويشتن اين گونه عاشقانه پذيرفتيد

اين گونه مهربان

زان سوي خواب مرداب آوازتان بلند

مي خواهم از نسيم بپرسم

بي جذر و مد قلب شما

آه

دريا چگونه مي‌تپد امروز؟

اي مرغ‌هاي طوفان ! پروازتان بلند

ديدارتان ترنم بودن

بدرودتان شکوه سرودن

تاريخ‌تان بلند و سرافراز

آن سان که گشت نام سر دار

زان يار باستاني همرازتان بلند

يكي از بهترين شعرهاي استاد شفيعي كدكني به نام "بوسه‌هاي باران" با صداي استاد محمدرضا شجريان ادر آلبوم "فرياد" اجرا شده است، فايل تصنيف را مي‌توانيد از اينجا دانلود كنيد.


ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران
بيداری ستاره، در چشم جويباران
آيينه‌ی نگاهت، پيوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستاره‌باران
بازآ كه در هوايت خاموشی جنونم
فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران
ای جويبار جاری! زين سايه برگ مگريز
كاين گونه فرصت از كف دادند بی‌شماران
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بيرون نمی‌توان كرد حتی به روزگاران
بيگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگی را زين گونه يادگاران
وين نغمه‌ی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی‌ست آواز باد و باران

قبرستان و انتخاب

عباس معروفي جمله زيبايي دارد كه مي‌گويد: "اگر در قبرستان زندگي مي‌كني بايد انتظار خواب وحشتناك ديدن رو هم داشته باشي"

زندگي عجيب سخت است وقتي در قبرستاني گير افتاده‌اي و مي‌خواهي آدم‌وار زندگي كني، روزهايت را بايد با جديت تمام به شب برساني اما دريغ و صد افسوس كه شب هنگام و در خواب، ديگر خودت نيستي.
اگر مي‌شد در هنگام خواب نيز انتخابي وجود داشته باشد شايد زندگي در قبرستان هم امكان‌پذير بود. بايد مثل هزاران چيز بدون انتخاب در زندگي‌مان، اين را هم لاجرم قبول كنيم.

28 August 2009

محسن و فوق ليسانس

محسن تنها برادرم، چند روز پيش واسه ارايه پروژه‌ ليسانس‌اش رفته بود اروميه و مي‌گفت كه تونسته نمره 20 بگيره و از اين بابت خيلي خوشحال بود.

ديروز نتايج كنكور كارشناسي ارشد منتشر شد، خيلي خوشحال شدم كه ديدم محسن تونسته فوق‌ليسانس روزانه عمران، گرايش آب دانشگاه تهران قبول بشه و زحماتي كه توي اين چند وقته كشيده بود بدون نتيجه باقي نمونه.

خودش كه خيلي از دانشگاه اروميه خسته شده بود،‌ البته هميشه از دانشگاه مي‌ناليد اما از شهر اروميه به ندرت.

از همه دوستانم به ويژه حميدرضا احمديان به خاطر زحماتي كه واسه راهنمايي در انتخاب رشته برادرم متقبل شد ممنونم.

23 August 2009

حسين پناهي

حال و هواي ناجور اين روزهاي من با اين شعرهاي حسين پناهي شنيدني است:

1- تازه داشتم می‌فهمیدم که فهمِ من چه قد کمه، اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رُستمه، گفتی: ببند چشماتو، وقتِ رفتنه، انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه، چشمای من، آهن زنجیر شدن، حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن، ... دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونـِوَر کامل کیه؟

2- کهکشانها کو زمینم؟ زمین کو وطنم؟ وطن کو خانه‌ام؟ خانه کو مادرم؟ مادر کو کبوترانم؟ معنای این همه سکوت چیست؟ من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من، ای زمان؟ کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم، کاش.

21 August 2009

چوپان

اين متن را اينجا گذاشتم كه تا هميشه جمله آخرش يادم بماند:

"يکي بود يکي نبود، چوپاني بود که در نزديکي ده، گوسفندان را به چرا مي برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان،‌ هر روز که گرسنه ميشد، گوسفندي را ميکشت. کباب ميکرد و خود و بستگانش با آن سير ميشدند. سپس فرياد ميزد: گرگ. گرگ. اي مردم. گرگ... مردم ده سرآسيمه ميرسيدند و ميديدند که مانند هميشه، کمي دير شده و گرگ گوسفندي را خورده است. مردم ده تصميم گرفتند پولهاي خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين و خونخوارترينها. چوپان به آنها اطمينان داد که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد. هنوز چند روزي نگذشته بود که دوباره، صداي فرياد چوپان به گوش رسيد. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند گوسفندي خورده شده است. يکي از مردم، به بقيه گفت: ببينيد. ببينيد. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هايي از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقي است. بقيه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فرياد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگيريد... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغيير کرد. چهره اي خشن به خود گرفت. چوب چوپاني را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهي ميکردند. برخي مردم زخمي شدند. برخي ديگر گريختند."

از آن شب، پدرها و مادرها براي بچه ها، در داستانهاي خود شرح ميدادند که:

عزيزان. دورغگويي هميشه هم بي نتيجه نيست. دروغگوها ميتوانند از راستگويان هم سبقت بگيرند. خصوصاً وقتي پيشاپيش، چوب، گوسفندها و سگهاي نگهبانتان را به آنها سپرده باشيد...

18 August 2009

محسن و آزاده

فردا شب مراسم عروسي قديمي‌ترين دوستم محسن است، با محسن از كلاس پنجم ابتدايي دوست هستيم، آدم متفاوتي است با آن چه من در دوستي به دنبالش هستم اما با اين وجود حدود 20 سال است كه با هم دوست هستيم.
در بيرجند كه سرباز بودم خراساني‌ها عادت دارند براي پسري كه دوست دارند برايش دعا كنند مي‌گفتند ان‌شاالله داماديت؛ اگر به يك پسر خراساني بگويي كه ان‌شاالله عروسيت، خدا به خير كنه كه چه عكس‌العملي از خودش نشان خواهد داد، يا حداقل نوع بيرجندي‌اش عكس‌العمل خوبي نشان نخواهد داد!

محسن استاد حرف زدن، تعريف داستان و فيلم، خوردن از هر نوعي كه تصورش را بكني و بزرگترين ويژگي‌اش زندگي كردن براي زمان حال است و يك آدم شاد كه فقط و فقط براي امروز زندگي مي‌كند.

اميدوارم محسن و آزاده در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي كنند.

17 August 2009

دو شعر از رسول يونان

داستان من:
عشق
شكل‌هاي بسيار دل‌انگيزي دارد
مثل گل سرخ
در دست دختري زيبا
مقل ماه
بالاي كلبه‌اي برفي
اما من
گوش بريده ونسان ونگوگم
شكل تلخي از عشق


تهوع:

جاي دستي كثيف بر آينه
اين جا يك نفر
حالش از ديدن خودش
به هم خورده است
من اين مهمانخانه را ترك مي‌كنم
از اين پنجره
فقط زندان‌ها ديده مي‌شوند....

ممنون از مهناز مهراني به خاطر معرفي كتاب "پايين آوردن پيانو از پله‌هاي يك هتل يخي" مجموعه‌اي از اشعار رسول يونان.

از ديشب تا الان سه بار كتاب را خوانده‌ام.

16 August 2009

22 مرثيه در تيرماه - شمس لنگرودي

امشب مجموعه جديد آثار شمس لنگرودي را بارها خواندم و چندين بار با صداي خودش اشعارش را شنيدم، به نظرم زيباترين شعرهايي كه در حوادث خرداد و تيرماه ايران سروده شده است متعلق به شمس لنگرودي است.
مجموعه اشعار 22 مرثيه در تيرماه را با صداي شاعرش از اينجا دانلود نماييد.


براى دخترم ندا آقا سلطان


دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت كنند

تو كشته شدى

ملتى زنده به گور مى شود.

ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد

او كه پول مرگ تو را گرفته

شام حلال مى خورد.

تو فقط ايستاده بودى

و خوشدلانه نگاه مى كردى

كه به خانه ات بر گردى

اما ديگر اتاق كوچك خود را نخواهى ديد دخترم

و خيل خيال هاى خوش آينده

بر در و ديوارش پرپر مى زنند.

تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى

مرغى حيران

كه مضطربانه چهره ى صيادش را جستجو مى كند

تو به دام افتادى

همچون خوشه ى انگورى

كه لگدكوب شد

و بدل به شراب حرام مى شود.

كيانند اينان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

كيانند اينان در تاريكى

كه با صداى پرنده ى خانگى

پارس مى كنند.

كشتندت دخترم

كشتندت

تا يك تن كم شود

اما تو چگونه اين همه تكثير مى شوى.

آه نداى عزيز من

گل سرخى كه بر گلوى تو روئيده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ى ايران را در ترنم گلبرگ هايش فرو پوشانيد

و اينانى كه ندا داده اند

بلبلانند

ميليون ها تن كه گرد گلى نشسته

و نام تو را مى خوانند.

يعنى ممكن است صداشان را كه براى تو آواز مى خوانند نشنوى

يعنى پنجره ات را بستند كه صداى پيروزى خود را هم نشنوى

ببين كه چه آرام سر بر بالش مى گذارد

او كه صيد حلال مى خورد.

اول تير 88

آرشيو من